امروز چهارشنبه 29 مرداد 1393 - Wed 08 20 2014

آخرین زمان بروزرسانی 07:44:41

اخبار:   

پایان پرونده فجیع ترین قتل تاریخ هفتکل

 

                  كفني كه بي استفاده ماند                                      شهاب داودي

 صداي ناهنجار استارت  جرثقيل شصت تني در ساعت چهار صبح خواب رامهرمزيها را آشفته كرد  و جمعي كه شب زنده دار بودند را پريشان ... اشك ها سرازير و لبخندها خشك ... مرد سي و هشت ساله اي كه آخرين وداع ها را با خانواده و بستگان كرده و با همراهي روحاني غسل مرگ مي كند؛ مرگي كه تا ساعتي ديگر او را درخواهد ربود و به ديار مكافات مي برد . بستگان فراخوانده شده به مرگ ، آرام آرام فضاي  اطراف زندان رامهرمز را در حُزن و اندوه به خود اختصاص مي دهند ... خروس هاي رامهرمز هنوز بيدار نشده اند كه جمعي از خيرين و مسئولين شهرهاي رامهرمز و هفتكل وارد زندان مي شوند تا آخرين تقاضاها را براي بخشش مطرح كنند...

به  غروب دوازدهم اسفندماه  هفتاد و هشت بر مي گرديم ؛‌جواني خوش سيما با هيبت مرد بختياري در مراتع روستاي نمره دو هفتكل با چوب دستي اش در آن بهار نو رسيده گله ي گوسفندانش را به چرا دعوت مي كند ... گنجشكان در لابه لاي شاخه هاي درخت كُنار صداي جيك جيك شان بلند شده و سگ گله مي خواند كه مردي از كمين گاه خود بيرون آمده و با چوب دستي به مرد چوپان حمله مي كند و بعد از درگيري و رد و بدل شدن چوب و چماق مرد چوپان به زمين افتاده و  سبزه ها را به خون آغشته مي كند.

گله ي بي صاحب به طرف منزلگاه حركت مي كند و جستجو براي يافتن شبان نگون بخت بي فايده به نظر مي رسد كه چوپان ديگري جنازه ي بي سر او را در مرتع بالا دست روستاي نمره دو مي  يابد و تحقيقات براي يافتن قاتل آغاز مي شود و در مراحل بعدي پنج نفر را به اين اتهام بازداشت كرده  كه قاتل هم در ميان آنها است.

بعد از چهار سال از قتل جوان بيست و سه ساله ــ محمد عبدي ــ  بازجويي ها ره به جايي نمي برد و پرونده ي فجيع ترين قتل تاريخ هفتكل  در حاله اي از ابهام قرار مي گيرد   و قاتل كه در دايره ي متهمين قرار داشت از او رفع اتهام مي شود و در دادگاه مراحل پاياني بازجويي را سپري مي كند و در حالي كه همه منتظر صدور حكم تبرئه هستند قاتل بدون اينكه كسي از او خواسته باشد زير فشار عذاب وجدان لب به سخن مي گشايد و پرده از راز جنايت بر مي دارد.

محمد كريمي كه چهار سال بزرگتر از محمد عبدي و از بستگان او بود به دليل يك اختلاف خانوادگي ،كينه ي وي را در دل داشت و علت اصلي قتل هم همين موضوع بود.

دريا قاسم پور  كه از بستگان قاتل و مقتول و از خيرين منطقه بوده و از ابتداي پيش آمدن اين واقعه ي تلخ در كنار خانواده هاي داغدار بود در اين مورد  به نقل قول از قاتل مي گويد: به دليل كينه اي كه از محمد عبدي داشتم نزديك به يك هفته خواب و خوراك نداشته و گويي شيطان در درونم  نفوذ كرده باشد مرتب نقشه ي ضرب و شتم و قتل مي كشيدم تا اينكه در روز دوازدهم فروردين هفتاد و هشت در حالي كه براي چراي گوسفندان به صحرا رفته بودم به فكر عملي كردن نقشه ي شوم خود افتادم ... محمد عبدي هم گوسفندانش را به چرا آورده بود ... گوسفندان را رها كردم و به نزديك چراگاه او رفتم اما هنگاميكه مي خواستم به او حمله كنم ديدم يكي از گله داران هم در آن نزديك ي است ، پس صبر كردم تا او از منطقه دور شود و سپس با دادن دشنام و ضربات چماق به او حمله كردم و وي هم دفاع نمود ولي از آنجاييكه شيطان مرا حمايت مي كرد  در يك لحظه ي غفلت ضربه اي به پشت سر محمد  وارد كرده و او را نقش زمين ساختم وهنگامي كه خون از پشت سرش جاري شد ترس تمام وجودم را گرفت ، زانوهايم سست شده و پشيماني بر من چيره شد ... لحظاتي گنگ و بي حركت ماندم گويي  در خواب بوده و كابوسي وحشتناك مي ديدم اما كابوس نبود و محمد عبدي در خون غلتيده بود ... بدنم قفل شده بود ... ترس و پشيماني همه ي وجودم را گرفته بود .

دريا قاسم پور مي گويد از او (محمدكريمي) سوال كردم وقتي كه محمد را كشتي چرا سرش را از تن جدا كردي؟!

قاتل گفت: در آن لحظات همه چيز نامفهوم شده بود و گويي كسي به من دستور مي داد و در حالتي جنون زده با خودم گفتم نكند  جسد را به برق وصل كرده و  بگويد چه كسي او را كشته به  همين دليل سر جنازه را از تنش جدا كرده و در يك گوني نخي گذاشته و با خود بردم اما نمي دانستم بايد به كجا بروم ... خون از گوني سرازير بود و من بهت زده و سرگردان مي رفتم .

دريا قاسم پور مي گويد جز اولين افرادي بودم كه بالاي سر جنازه رسيدم ... خون هنوز تازگي داشت .رد خون كه نشان از بردن سر داشت را دنبال كردم و بعد از هر چند متري قاتل سر را زمين مي گذاشت و رد دايره مانندي از خود به جاي مي گذاشت و به همين دليل از قاتل دليلش را سئوال كردم . محمد كريمي گريه مي كند و مي گويد: در حاليكه پشيماني و سرگرداني تمام وجودم را گرفته بود و پاهايم سست شده بود ، گوني كه در دست داشتم بيش از صد كيلو به نظر مي رسيد به همين بدليل هر چند متر آنرا زمين مي گذاشتم و بي هدف  به راهم ادامه مي دادم ... تا اينكه بعد از چندكيلومتر راه رفتن آنرا پشت روستاي هوره در يك دره پرتاب كردم  .

دريا قاسم پور كه بعنوان حلقه ي واسط بين طايفه اشان معروفيت دارد شرح ماوقع را ادامه مي دهد و مي گويد:  جنازه محمد عبدي را بدون سر به خاك سپرديم  اما  محمد كريمي بعد از قتل روز و شب نداشت و مرتب در جنبش و حركت بود و از سايه خودش هم مي ترسيد تا اينكه ماموران آگاهي او و چهار نفر ديگر را به اتهام قتل بازداشت كرده و تحت بازجويي قرار دادند اما همانطوريكه پيش تر گفتيم او اعتراف نكرده و در حاليكه  چهارمين سال قتل دلخراش محمد عبدي سپري مي شد  او لب به سخن گشود و كمي از بار عذاب وجدان خود را كمتر كرد .

با مشخص شدن قاتل  خانواده ي مقتول خواهان اشد مجازات  و اجراي حكم اعدام براي قاتل   شده و دادگاه رامهرمز (چون در آن سال هفتكل دادگاه نداشته و زير نظر رامهرمز بود) نيز محمد كريمي  را به اتهام قتل عمد به اعدام محكوم نمود  اما ميانجي گري افراد خير انديش همچون دريا قاسم پور و ديگر بستگان قاتل و مقتول و بزرگان شهر  اجراي اين حكم به تاخير افتاد ودر اين بين خيرانديشان با خانواده ي مقتول كه  به دليل عشايري بودن هفت ماه از سال را در هفتكل و پنج  ماه ديگر در استان چهارمحال بختياري و منطقه ي چهراز سپري مي كردند مرتب ديدار كرده و خواهان گذشت  و بخشش قاتل مي شدند و براي اين منظور تا مبلغ دويست ميليون تومان هم پيشنهاد مي دادند اما  خانواده ي مقتول كه چهار سال از سردرگمي ناشناخته ماندن قاتل و از دست دادن يك جوان رشيد زجر كشيده و در اين بين پدر خويش را هم از دست داده بودند حاضر به بخشش نشده و بر اعدام تاكيد مي كردند تا اينكه بعد ازيازده سال از قتل دلخراش محمد عبدي بر اساس نظريه ي دادگاه رامهرمز يكشنبه سي خرداد ماه هشتاد و نه براي اجراي حكم اعدام و قصاص در نظر گرفته شد  ولي بازهم خيرانديشان  و در راس ايشان دريا قاسم پور بيكار ننشسته و همچنان به مطرح كردن تقاضاي بخشش خود پافشاري مي كردند . قاسم پور مي گويد براي خريد كفن جهت محمد كريمي به بازار هفتكل و مغازه ي  سيد عبدالحسن رضوي رفتم  و او هنگامي كه كفن را ميبريد دعا مي كرد كه انشاا... اين كفن بي استفاده بماند.

به يكشنبه سي ام خرداد مي رويم ... خيرين و مسئولين  شهرهاي هفتكل و رامهرمز كه در بين آنها ائمه ي جمعه  ، فرمانداران ، شهرداران و رياست دادگستري هاي اين دو شهر هم ديده مي شدند بعد از ورود به محوطه ي زندان به سراغ خانواده ي مقتول مي روند و تقاضاها براي گذشتن از جان قاتل رنگ و بوي ديگري مي گيرد ...  ساعت چهار و نيم صبح است  وقاتل را براي اجراي حكم به وسيله خودروي سواري از زندان به محوطه ي فرماندهي منطقه انتظامي رامهرمز كه روبروي اين ندامت سراست مي برند ...آمبولانس با چراغ هاي گردان روشن پشت سر سواري وارد محوطه مي شود ... راننده ي جرثقيل بازوي متحرك ماشين خود را امتحان مي كند ...خانواده ها و بستگان قاتل و مقتول چشم به درون منطقه ي انتظامي دارند... اشك ها جاري و لبخندها خشك ... همه دعا مي كنند ... قاتل در حالي كه شلوار دبيت (لباس محلي بختياري) به پا دارد از سواري پياده مي شود... چشم به جرثقيل و آمبولانس مي اندازد ، پاهايش سست مي شود اما خودش را نگه مي دارد...به خانواده مقتول نگاه ملتمسانه اي مي اندازد ... با اشك هايش آخرين تقاضايش را مطرح مي كند ... به چهار پايه نزديك مي شود ... خواهر مقتول كه يازده سال انتظار چنين صحنه اي را مي كشيد  خود را آماده مي كند تا  قبل از طلوع آفتاب با هل دادن چهار پايه انتقام برادرش را بگيرد  و ديگر اعضاي خانواده نيز همين احساس را دارند...محمد كريمي نگاه خيسش  را از جمعيت  ، جرثقيل و آمبولانس گرفته و به شرق و محل طلوع خورشيد  مي اندازد  و با خود مي گويد آيا بازهم خورشيد را خواهم ديد ؟

 روحانيون ، مسئولين و خيرين از  ابول عبدي برادر بزرگتر مقتول و مادرش عاجزانه تقاضاي بخشش مي نمايند ... برادر بزرگتر و مادر با نگاهي به جوان قاتل ، حلقه ي  دار  آويخته به جرثقيل ، آمبولانس و مردمي كه دست به آسمان دارند كمي نرم  مي شوند و همين موضوع با وجود تاكيد زياد خواهر و ديگر برادران مقتول باعث مي شود تا مسئولين از ماموران بخواهند به صورت موقت قاتل را از زير حلقه ي دار دور كنند كه اين موضوع با مخالفت شديد خواهر و يكي از برادران مقتول مواجه مي شود ... نقش روحانيت پر رنگ تر شده و وظيفه ي راضي كردن اين دو مخالف را بعهده مي گيرند... صحبت ها ره به جايي نمي برد و ايشان همچنان بر اعدام تاكيد دارند...مادر زجر كشيده ي مقتول كه خود داغ جوان ديده گويا دوست ندارد مادر ديگري به اين مصيبت گرفتارشود با گفتگوهاي افراد خيرانديش رضايت كامل داده و برادر بزرگتر مقتول نيز كه در اين ماجرا ثابت كرده بود روحيه ي بزرگ منشانه اي دارد نيز با مادر هم نظر مي شود ولي خواهر و ديگر برادر مقتول همچنان بر نظر خود تاكيد مي ورزند ...آفتاب رامهرمز شاداب تر از هر روز ديگر طلوع مي كند  و شب زنده داران با تلاش براي  نجات جان  يك انسان در نيايشي الهي پسند هستند  .

بستگان قاتل و مقتول  و رهگذراني كه با طلوع آفتاب ازماجرا باخبر شده اند ترافيكي مقابل منطقه ي  انتظامي ايجاد مي كنند ... سربازان همه ي حواسشان به داخل است و زير لب دعا مي كنند... كسي را ياراي سخن گفتن نيست و به هر كه نظر مي اندازي مي بيني زير لب چيزي مي گويد...پيرمردي كه سحر نشين مسجد بوده و عبا به كول از خيابان مي گذرد وقتي از موضوع با خبر مي شود  چشمانش خيس شده و دست به آسمان مي برد و در آن شلوغي  دقايقي را با خداي خويش خلوت مي كند ... پيرمرد گويا به ياد حديث امام محمد باقر مي افتاد كه مي فرمايد:  خداوند دوست ندارد كه بندگانش در خواهش از يكديگر اصرار ورزند اما اصرار در خواهش از خويش را دوست دارد. او به خواهش از پروردگارش ادامه مي دهد و ديگران نيز  دست به آسمان دارند... در آن سوي دروازه ي بلند منطقه ي انتظامي نيز مرداني با ذكر خدا درحال اصرار بر خواهش از بندگان خدا هستند چون مي دانند كه بانيت خير و خدايي دل بندگان خدا نيز نرم مي شود... سرانجام بعد از گفتگو و توضيحات و آوردن حديث و آيه از بزرگان و قرآن خواهر وديگر برادر مقتول  هم  دل به خدا سپرده و در حالي كه اشكها يشان جاري است به بخشش  رضايت مي دهند  و برادر بزرگتر كه سال قبل با پيشنهاد دويست ميليون توماني هم حاضر به رضايت نبوده  بدون دريافت مبلغي  فقط به اين شرط قناعت مي كند كه محمد كريمي در استان خوزستان ، فارس و چهار محال بختياري حق اقامت نداشته و خانواده اش نيز بايد از محله ي چهرازي آباد هفتكل به يكي ديگر از محلات اين شهر بروند ... صداي صلوات بلند شده و سربازاني كه در بلنداي ديوارها نظاره گر هستند با اشكي در چشم همديگر را در آغوش مي كشند ...مادر مقتول گريه مي كند ... برادر بزرگتر چشم به آسمان دارد ... روحانيون ذكر مي گويند ...دريا قاسم پور و ديگر خيرين اشك شوق مي ريزند...  بستگان قاتل و مقتول كه خود نيز با هم فاميل هستند همديگر را شادي كنان  در آغوش گرفته و اشك مي ريزند ...پيرمرد عبا به كول كه جواب اصرار برخواهشش را ازخدا گرفته اشك هايش را پاك مي كند ...محمد كريمي  زانوهايش سست شده و اشك ريزان نه به طلوع    كه به محل غروب   سجده مي كند و از اينكه باز هم مي تواند طلوع و غروب خورشيد را ببيند شكر كرده و  به ياد غروب دوازدهم اسفند ماه  هفتاد و هشت سر بر زمين مي كوبد و مي داند كه داغ ندامت و پشيماني تا هنگامي كه طلوع و غروب خورشيد را مي بيند همراه او خواهد بود .

آمبولانس با چراغ گردان خاموش و در حاليكه راننده اش لبخند مي زند  از محوطه خارج مي شود ... جرثقيل شصت تني نيز خوشحال از اينكه امروز باري را بلند نكرده هن و هن كنان به طرف خيابان مي رود ... دريا قاسم پور در حاليكه اشك هايش خشك و لبخندش گل كرده با همراهي ديگر خيرين و مسئولين خيرانديش  كفن به دست از دروازه ي بزرگ منطقه انتظامي خارج مي شوند و بیادجمله ي رضوي پارچه فروش هفتكلي  می افتدكه گفته بود: انشاا... اين كفن بي استفاده بماند.    

     

 

نظرات  

 
0 #11 فرشته 05 فروردین 1393 ساعت 07:14
خداروشکر. این عمل قابل تقدیر است
نقل قول
 
 
+2 #10 خرم سعیدی 29 اسفند 1392 ساعت 19:22
نوروز و نوبهار به کامت خجسته باد
دست اجل ز دامن عمرت گسسته باد
آبی که خضر خورد از آن چشمه ی حیات
روی مبارک تو به آن آب شسته باد
امید است هر روزتان نوروز توام با سلامتی و تن درستی و موفقیت باشد.
با احترام خرم سعیدی
نقل قول
 
 
0 #9 اميد 16 اردیبهشت 1392 ساعت 15:35
آخرشو سانسور كردي بنده خدا كه اعدام شد
نقل قول
 
 
+2 #8 مهمان 03 اردیبهشت 1390 ساعت 18:13
اخرش چی شد؟ اونوکه قصاص کردن
نقل قول
 
 
+3 #7 مهمان 01 دی 1389 ساعت 13:02
غم برادر را برادر مرده میداند
نقل قول
 
 
+3 #6 مهمان 29 آذر 1389 ساعت 14:29
خداوند به قلمت خیر بدهد که نور از آن بتراود
نقل قول
 
 
+4 #5 مهمان 10 تیر 1389 ساعت 13:46
به نام خدا
جز شكر گذاري از خداوند به دليل اينكه رضاي خود را در دل هاي پر مهر قرار داد.قلم از نوشتن هر كلمه
و جمله ديگري عاجزاست.
خداوند شما را خير بدهد. الهي آمين
نقل قول
 
 
+4 #4 مهمان 10 تیر 1389 ساعت 07:49
با درود به شرف خانواده ي عبدي . بعضي ها كه با يك برخورد ساده يا تصادف معمولي جهت گرفتن ديه ماهها دست و پاي خود را در گچ نگه مي دارند بايد اين مطلب را بخوانند .
نقل قول
 
 
+3 #3 مهمان 07 تیر 1389 ساعت 16:34
چه می شد اگر روحیه بخشش حاکم بر امور درزندگی ما بود در برابر بزرگی این خانواده بعضیها را می بینی که حتی با صحنه سازی وخودزنی دیگران را مقصر می کنند تا پولی تلکه کنند . کاش آنها هم کمی از رافت این خانواده را داشتند . مش دریا قاسمی خدا نگهدارت باشه .
نقل قول
 
 
+3 #2 مهمان 07 تیر 1389 ساعت 16:26
دربخشش لذتی است که در انتقام نیست .فقط خدا می دونه برداران وخواهران مقتول درتمام این سالها چه زجرها که نکشیدند و.......اما با همه این اوصاف خشم خویش را زیر پا له کردند وطناب دار را برگردن خشم خود نهادند وبا رافت ونه برای پول که برای انسانیت بخشیدند دست همه کسانی که بانی این امر بودند به ویژه خانواده مقتول ودریا قاسمی درد نکند .که مصداق این جمله شدند که هرکس انسانی را نجات دهد مانند این است که همه دنیا را نجات داده است . خدا ثمرش را نصیبتان کند .
نقل قول
 

افزودن نظر


محل کنونی شما